|
قلب آسمانی
شعرهایم تقدیم به عشق خیالی
|
|
|
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 خرداد 1388 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
پرچم من سبز و سفید و قرمــز نمیشه رنگاش جدا از هم هرگز قرمز اون مثل گلای قالـــــــــــی شقایقای دشت كربلایــــــــی خون شهیدای نبرد و پیكـــــــــار امام حسین با عباس علمـــدار سفید و پاك مثل دلای مـــــردم حك شده توش نام خدای مردم سبز و قشنگ،عدالت و شقایق ظهور كه شد پیدا مشه حقایق خدای من خدای بهتریــــــن ها این انقلاب نباید باشـــــــه تنها رهبــــــــــر من ذوالفقـار ولایت نگه دارش تا گم نشـــه هدایت
شاعر : مصطفی رضائی . 6/2/88 نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 فروردین 1388 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
به خودش می خندد باز او گم شده است به خودش می خندد چشم هایی بسته كور دنیا زده ای خورشید و آسمان چشم من و غبار خورشید پشت ابر قلب من و گناه مهدی (عج) پشت ابر مهدی من بیا ای آخرین امام مهدی من بیا دل ما ابری است آسمان ها پاكند ابر ها را ساختیم خوشتن در قفس انداختیم ببار ای دل بریز ای برگ ابر های كور باریدن بگیر آنچه را گفتم در دل بگیر ابر ها را... از پیش روی یوسف زهرا(س) بگیر *مصطفی رضائی*
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 فروردین 1388 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
عین اول اسمت ، عین یكِ هلال ماه غم دوریت واسه من ، پر اشك و درد و آه تویی ماه شب 14 ام ، تویی خورشید وجودم دومین حرف دل من ، الفش خیلی زلال مثل آبِ ،مثل آینه ، مثل پاكی صداش مثل لبخنده نگاش ، مثل اون سكوت لبهاش تو یه دنیا پر حرفی ، تو جواب بی سوالی تویی یك طلوع زیبا ، این هم از حرف سوم یه فرشته ی زمینی ، تویی فانوس دل من به فدای یك نگاهت ، هرچی دارم و ندارم همه ی هفت خوان رستم هفتا سین سفره ی عید حتی هفت روز یه هفته بدون آخر اسمت دیگه معنایی نداره *مصطفی رضائی* نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 فروردین 1388 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
سلام دوستان ببخشید که خیلی آپ نمیکنم ها سال نو رو بهتون با 12 روز تاخیر تبریک میگم یه شعر جدید گفتم با موضوعی متفاوت طبه من که حال میده ویرایشش کنم حتما تو وبلاگ میزارم من رو با نظر هاتون یاری کنید لطفا. نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 اسفند 1387 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
هرچی وازه قشنگه هرچی بی آب و رنگه هرکی از دنیا بریده اونی که دلش رمیده وقتی هست کناره اسمت میره تو نقش و نگارت یه فرشته رو زمینی عزیزم تو بهترینی مثل خون تو رگ های من جاری و حیات بخشی من و تو ماهی و آبیم من همون ماهی کوچک تویی دریای عطوفت ماهی ام بی ادعایم تو یه احساس قشنگی تو نباشی من میمیرم نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اسفند 1387 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
جاده ی عمر من دارد دو بانـــــد هیچ كسی تا آخرش با من نمانـــــــــــد
می روند این دو باند موازی هم نرسیدند هرگز عاشق و معشوقه به هم جاده های فرعی و بسیـــــــــار می كنند تك مسافرش هشیـــــــــــــــار همه كس دارد و هیچ كس ندارد همه فن داند و هیــــــــــــــــــچ بار ندارد چـــــه خـــــوش گــوید مــــولانا آن چــــــــــــــنگ و نــــــــــــــــــــــی برنا هر كسی از ظن خود شد یار من از درون مــــــــــــــن نجست اسرار من عشق او بود خدایی و به معشوقه رسید عشق من وهم و خیال بود و به جایی نرسید كاش باشد در انتهای ره میدانی خاموش،میدانم كه نمیرسم به سامانی نــدارد جـــاده ی عمر دو بــــاند هركه این گفته بــــــگفت اثری زو نماند هیچ كسی همسفر من نبود این فقط اختلال خط هـــــــا بــــــــــود شعر از *مصطفی رضائی* ۲۸/۱۱/۱۳۸۷ نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اسفند 1387 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
گمراهی نیمه شب بود نمی دانست از چه سخن خواهد گفت فكر او سوخته و ساخته ی شهر غم است نیمه ی گم شده اش را... شاید در هر نفر می جوید در پی یافتن عشق و هوس او خودش گم شده است ! در كجای قافله بسر می برد اینك كاش می شد بر خویشتن گریه كند افسوس... چشم هایش را بهر هر ناكس و كس خشكانده است شاید این بهانه باشد من خودم زیر این بار گناه تیره شدم ! ! 25و26 بهمن هشتاد و هفت در ساعت صفر تقدیم به خودم نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اسفند 1387 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
قلم در دست گیرم نیست این بار استخوانی خشك عشق جاریست در من بودنت با من، در من شوق زیستن می سراید بیندازم قلم را در میان جوهر اشكم در این مدت كه بیش تابیده ای بر من درست است كه سوز صدایت بسوزاند مرا هردم ولی هر جرعه ی عشقت كند مرهم مرا یك دم بیا و تا ابد با هم بمانیم بمانیم تا نمانیم ما دو تا تك من و تو در میان ما نباشد تو در من،من از تو تا قیامت بیا و در دلم جاودان باش بیا و تا شقایق هست پیش من باش صدایت را شنیدم ای چنین آواره گشتم ببینم من تو را ،ترسم چه آید برسرم؟ ندارم ترس تا جانم دهم در راه عشقت نازنینم از این ترسم وصالی را نبینم تو را دوست دارم تا آن زمان كه ندانم آن زمان ها تا كجا و در كجایند ********* مصطفی رضائی 1387/10/22نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اسفند 1387 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
خوشا مجنون كه لیــــــــلی را بدیــــدی من عاشــــــــــق كه معشوقه ندیدم
خوشا فرهــاد تـــــو نیز ماهت بدیــــدی من زرد رو كه این خوش رو ندیدم تو گر خسـرو رغیــــبت هســـــت پیشت مكن اورا تمنا بیش از این بیـــــش تو گر سر میدهی انـــــدر سرایـــــــش منــــــم خـــاك و غبـــار زیر پایش به من گوید كه احســـــاسم بـــخـواهی؟ نــــــــمی داند كه من جانم فروشم نـــــمی داند كه مــــن اورا ببینـــــــــم شــوم اول نگـــــاه ابـــــر تیــــره ببارم . من بــــبارم. من ببــــــــــــــارم بخــشـــكانم چشم هـــای پر فروغم ببارم بر سرش گـوید كه بس كن بگویم بغض بــوده.درد دوری در گـــلویم 1387/9/23 مصطفی رضائی نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اسفند 1387 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
استخانی خشك جوهر از خون است برقصانـم قلم را من به یادت ندیدست كور مـــادر زاد خورشید را ندیدم مـــــــــــــن تـــــــــــو را ای دخـــــتر هرمز ولی گرمای خورشـــــــــــید میرســــد اینجا مـــــــــــــن ام آن روبـــــــــاه مـــكار تو آن زاغی نمی خواهم پنیرت را بتـــــــــاب بـــر مــــــــــن صدایت بس برای من بــــــــرای دیدنت لحظه ها را لحظه ها چیست! سالهــــــــــــــا را پیش كشتان نیست دارایـــــی ام جز دل ســــــــــاده ام پس بگیرش آنچه هست در من برای تو تو خوش باش هر جا كه هستی من اینجا تو آنجا تو هر جا كه هستی میرسد بر ما گرمای وجود تو شعر از *مصطفی رضائی* نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اسفند 1387 توسط مصطفی رضائی
| نظرات ()
......یاس خشكید ...... یاس ها بوی تو را می آرند كوچه هایی پر یاس تن هر كوچه شهر عطر تو را میشنوم خواب نیست خاطره ام شعر نیست گفته من كله ام صوووت كشید من نگفته ام شعری درد عاشق نداند جز ماه یاس ها بوی تو را می آرند یاس های آویز تاجی بر سر در خانیتان پیدا بود كجاست آن بوته گل كاش تو هم می بودی روزگاری خوش بود تــــــــــو من مــــــــا شعر هایم خوب نیست شعر اول نیست اما برای توست آنچه اشكیده قلم آنچه رقصیده قلم آنچه میگوید قلم اهل كاشان نیستم اهل بجنوردم من تربتی هستم غربتی نیستم روزگارم بد نیست روزگارم خوب نیست روزگاری نمانده برایم روز و شب چیست فرقش چیست برایت مهم نیست . میدانم پس سخن كوتاه بباید كرد خمسه بیش سربازم آش ها خوب است جای شكرش باقیست من تو را میخواهم من تو را میخوانم كاش باز هم سوف ماضـــی بود مصطفی رضائی 1387/7/10 ![]() |
|